رهرو نازک دل ....
ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده دلم....

اگر بینم که غمگینی
ز چشمان سیاهت اشک می بارد
زمین و آسمان را زیر و رو سازم که بنیادش بر اندازم
اگر بینم که غمگینی
به قلبت آیه های یاس بنشسته
چنان فریاد خواهم زد که تا عرش الهی را بلرزانم
اگر بینم که غمگینی
نگاهت سرد و خاموش است
روم پیش خدا
خواهم مرا زندانی زندان غم های جهان سازد
تو را آزاد گرداند
روم بر قعر جنگلهای بی پایان
به عمق سرد دریاها
کلید روز خوشبختی دنیا را دست آرم
به زیر پایت اندازم
که تو لبخند شادی را به دست آری....

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم
ترا هرگز نرنجانم....
اگر در کهکشانی دور...